صبحانه ، چای ، نان و عسل هم فراهم ند
تا موقع نهار نشستم ، نیامدی
زان پس برای آمدنت تا دم غروب
در عشق تو دچار نشستم ،نیامدی
آهنگ " شد خزان بنان " را به زیر لب
با گریه تا بهار نشستم ، نیامدی
در کوچه های شهر به دنبال دیدنت
تا جان کنم نثار نشستم ، نیامدی
غمگین و خسته و نگران از ندیدنت
با تکیه بر سه تار نشستم ، نیامدی
آخر کنار پنجره ی باغ غصه ها
آتش به اختیار نشستم ، نیامدی
در انتظار خوشه ی سبزِ امید ها
محصور در حصار نشستم ، نیامدی
#مهدی موسوی ( بیهق)
برچسب:
نویسنده: حسین حبیبی