
دارد تمام بودن من درد می شود برگ ِبهار ِسبز ِ دلم زرد می شود در انزوای خلوت و تنهایی شبم آن آتش زبانه کشم ، سرد می شود با پختگی بسوی بهار شکوفه ها آسوده زلف،شانه نمیکرد می شود آن عمق درد ... درد ِ خماری گذشت و رفت از لحظه لحظه بودن او طرد می شود با قصه های عشق و غزلها وداع کن چون کودک درونی من مرد می شود #مهدی موسوی (بیهق) ...
ادامه مطلب
آن شب که او را در خیابان بود دیدم با خنده هایش زیر باران بود دیدم غم بود و چتر و من ، و تنهایی آن لحظه هایی کز دل و جان بود دیدم شهریور چشمان او جایی دگر بود آنجا که سمتش خط پایان بود دیدم باران خوشبختی همانجا خشک گردید آن دم که چشمم ، چشمه ساران بود دیدم سیدمهدی موسوی(بیهق )...
ادامه مطلب
فاعلاتن مفاعلن فعلن - ای تو چتری به زیر بارانم سالیانی ترا صدا کردم - جز که آهی نبود پنهانم ماه چشمان من، عمودالدین - گر نباشی چو ابر بارانم صحبت از درد و دل درونم نیست - صدفم زرد ، درّ و مرجانم شعر من برگرفته از سرماست - سرد و زرد و غمین و نالانم کشتگان تو آسمان و زمین - جان من بچه ی خراسانم پیچش موی و مشکی چشمت - هر که گوید، نمیشود، دانم غرض از واژگان و این ابیات - دل پر درد و غم بود جانم.. سید مهدی موسوی.(بیهق)...
ادامه مطلب